|
هاروارد(Harvard) وقت طلاست قدرش را بدانیم
|
||
|
نوشته شده در تاريخ 2012/5/8
توسط محمد
دنيا دو روز است : يک روزبا تو و يک روز عليه تو روزي که با توست مغرور مشو روزي که عليه توست مايوس نشو. چرا که هر دو پايان پذيرند. نوشته شده در تاريخ 2012/5/5
توسط محمد
![]() دید موسی یک شبانی را به راه........کو همی گفت ای خدا و ای اله تو کجائی تا شوم من چاکرت؟...........چارقت دوزم ،کنم شانه سرت؟ دستکت بوسم ، بمالم پایکت............وقت خواب آید ، بروبم جایکت ای خدای من ،فدایت جان من............جمله فرزندان و خان و مان من ای فدای تو همه بزهای من..........ای به یادت هی هی و هیهای من گر تو را بیمارئی آید به پیش .......من توراغمخوارباشم همچوخویش گفت موسی:حال خیره سرشدی!......خودمسلمان ناشده کافرشدی! این چه ژاژاست وچه کفرست وفشار.....پنبه ای اندردهان خودفشار! گفت:موسی،دهانم دوختی..................از پشیمانی تو جانم سوختی جامه را بدرید و آهی کرد تفت...................سر نهاد اندربیابان و برفت وحی آمدسوی موسی ازخدا : ...................بنده ما را زما کردی جدا تو برای وصل کردن آمدی.........................نی برای فصل کردن آمدی ما برون را ننگریم و قال را........................مادرون را بنگریم و حال را ملت عشق ازهمه دینهاجداست.......عاشقان راملت ومذهب خداست لعل راگرمهرنبود،باک نیست...........عشق دردریای غم غمناک نیست چونکه موسی این عتاب ازحق شنید.........دربیابان، درپی چوپان دوید برنشان پاک آن سرگشته راند.......................گرد از پربیابان برفشاند عاقبت دریافت و او را بدید..................گفت مژده ده که دستوری رسید هیچ آداب و ترتیبی مجوی...................هرچه میخواهد دل تنگت، بگوی(مولانا) بنام یگانه دادار همیشه بیدار پاینده ایران ، سرافراز ایرانی زندگي کن و بگذار ديگران نيز زندگي کنند و هرکس خداي خود را بپرستد(اعتقادات خود را داشته باشد) تا کمتر اذيت و آزار شود. کورش کبیر (ع)
بچه که بودیم: ما از بچگي با هم بوديم... بچه كه بوديم حق داشتيم با اسباب بازي هاي هم بازي كنيم اما حالا كه بزرگ شديم حق نداريم با احساسات هم بازي كنيم بچه كه بوديم حق داشتيم دعوا كنيم و هم را بزنيم... اما حالا كه بزرگ شديم حق نداريم حتي حرفي بزنيم بچه كه بوديم اگر بچه ي همسايه مداد يكي از ما را مي گرفت،از هم دفاع مي كرديم... امه حالا اگر بچه همسايه زندگي يكي از ما را بگيرد با اشتياق نگاه مي كنيم بچه كه بوديم از غم و ناراحتي هم هراس داشتيم... اما حالا غم و ناراحتي را به هم هديه مي دهيم بچه كه بوديم اگر گريه مي كردم با حرف هايت مانع گريه ام مي شدي... اما حالا با حرف هايت باعث گريه ام مي شوي بچه كه بوديم گفتي دوستم داري و داشتي...به حساب بچگي باور كردم... اما حالا كه گفتي دوستم داري و نداشتي...به چه حسابي باور كردم ... نمي دانم بچه كه بوديم اگر حرف بدي مي زديم شعله كبريت را نشانمان مي دادند و ساكت مي شديم... اما حالا كه حرف بدي مي زنيم با شعله و آه هم ، هم ساكت نمي شويم بچه كه بوديم با وجود بچگي،مردانگي مي كردي و با دروغ آبرويم را مي خريدي... اما حالا با وجود بزرگي ، بچگي كردي و با دروغ آبرويم را بردي بچه كه بوديم اگر از من خسته مي شدي اسباب بازي هايم را مي شكستي... اما حالا اسبابي در دست نداشتي كه قلبم را شكستي؟ كاش هنوز بچه بوديم كاش هنوز به رسم بچگي مردانه مي زيستيم كاش آن زمان كه از من خسته شدي،از بازي با دل من هم خسته مي شدي كاش بزرگ مي شدي... پـشـت یـك هـزار تـومـانـی نـوشـتـه بـود: پـدر مـعـتـادم بـرای هـمـیـن پـولی كـه پـیـش تـوسـت یـك شـب مـرا بـه دسـت صـاحـب خـانـه مـان سـپـرد... خـدایـا چـقـدر مـی گـیـری ... !! کـه بـگـذاری شـب اول قـبـر قـبـل از ایـنـکـه تـو ازم سـوال کـنـی ، مـن یـه چـیـزایـی ازت بـپـرسـم؟ نوشته شده در تاريخ 2012/5/2
توسط محمد
|
||
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||